محیامحیا، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره

دخترم شیرین تر از عسل

دیدن عمه جون

سلام ملوس مامان چند وقت پیش رفته بودیم تهران دیدن عمه جون و عموها و از نمایشگاه کتاب هم دیدن کردیم و برای خانمی هم کتاب خریدیم خیلی خیلللللللللللیییییییییییییی خوش گذشت دختر نازم رفتن ما هم داستانی بود چون صدای خاله ها در امد که چرا پیش ما نمیاین دلمون تنگ شده مامان پروانه را که دیگه نگو داره دیوونه میشه از ندیدن محیا گلی خلاصه کلی مامان را دعوا کردن اخه چیکار کنم باید جور بشه من که از خدامه هر چه زودتر بریم و ببینیمشون ...
26 مهر 1391

هفت ماهگیت مبارک گلکم

سلام دختر نازم مامان فدات عمرم و جونم عزیزم شش ماهت تمام شد و وارد هفت ماهگی شدی فرشته ی من میدونم که این مطلب را دارم برات دیر مینویسم اخه سسیستم ما خراب شده و حالا که دارم مینویسم اومدیم خونه ی عمو محمدرضا واز سیستمشون استفاده میکن الان ساعت ٢:٥٦ دقیقه شب و همه خوابیدن نفسم خیلی پیشرفت کردی به طرز ماهرانه ای غلت میزنی و راحت میشینی خیلی کنجکاو شدی ودر کل یه کلام فکر کنم از اون دخترهای شیطون بشی قربونت برم هستی من الان نمیتونم درست تمرکز کنم و مطلبی بنویسم انشاا... وقتی کامپیوتر خودمون درست شد همه چی را برات مینویسم جیگر طلا دوست دارم ...
26 مهر 1391

فرشته ی زمینی مامان

سلام عروسکم نفسم مامانی فدات خانم کوچولو میدونم عزیزم خیلی وقته که برات مطلب ننوشتم( الان هم توی بغلم هستی و ورجوورجه میکنه ) اخه عزیزم مامان از خودش فقالیت به خرج داده و میره کلاس تکه دوزی البته اینم بگم که خانمی هم با خودم میبرم و کلی وسیله که به گلم مربوط میشه منجمله رورووک خانمی به این خاطر اصلا فرصت ندارم که وقت و بی وقت بشینم پای سیستم جیگر طلا اینقدر شیطون شدی که حسابی مامان را خسته میکنی دیگه نمیشه خانمی را تنها گذاشت چون هر لحظه احتمال داره غلت بزنی واین و رو اون ور بری همش دوست داری بشینم و باهات حرف بزنم و بازی کنم دوست دارم روشنی خونه ی من   ...
26 مهر 1391

عجب کیکی بود

نازنینم دیشب تولد اجی مهسا بود کیک گرفته بودن و اومدن خونه عزیزجون بعد از گرفتن عکسهای یادگاری عمو محمد صورت محیا گلی را فرو کرد توی کیک کلی خندیدیم چون بامزه شده بودی و با خوشحالی کیکهای دور دهن کوچیکت را میخوردی اینم عکسهاش ...
26 مهر 1391

دلتنگی بابا

سلام دختر نازم الان که این مطلب را برات مینویسم سر کارهستم  البته ساعت استراحتمه میخواستم بگم که دلم خیلی برات تنگ شده هرلحظه همش به تو واینده ای که در انتظارته فکر میکنم امیدوارم هرچه زودتر این روزها زودتر تموم بشه ومن زود بیام پیشت راستی عکسی را که لب رودخونه گرفتیم برات میزارم که ببینی .دوستت دارم.بابا
26 مهر 1391

افرین به دخترم

هدیه الهی من! دختر قشنگم دیشب که زن عمو مریم خونمون بود داشتم بهش میگفتم که خانمی تلاش میکنه ولی هوز نتونسته کامل غلت بزنه بعد از این حرف رفتم توی اشپزخانه که زن عمو صدام زد و گفت بیا ببین که محیا غلت زده برای اولین بار خیلی خوشحال شدم مامانی فدات عزیزم عمرم و جونم زندگی با تو قشنگه   مامانی قربون خودتو اون دست و پای بلوری و کوچیکت ...
26 مهر 1391

به امید دیدار عشقم

سلام شیرین زبونم امروز عصر بابا مصطفی موقعی که میخواست بره سر کار(شیراز)گل دخملی خواب بودی بابا اروم بوست کرد و رفت دلم براش تنگ میشه اخه این دفعه بیشتر از سری های قبل کنارمون بود وحسابی بهش عادت کرده بودیم  خیلی خوش گذشت به امید دیدار هر چه زودتر  مصطفی جونم دوست دارم ...
26 مهر 1391