محیامحیا، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره

دخترم شیرین تر از عسل

خوشامد گویی

سلام دختر گلم امروز که این وبلاگ را درست کردیم تو ٥١روز ازتولدت میگذره  من و مامان خیلی خوشحالیم که خدا تورو به ما داده تازه ٢٥روز بیشتر نداشتی که همراه مادرجون ومامان رفتید مشهد من که خیلی دلم برات تنگ شد  ولی در عوض تو با خاله ها رفتی برف بازی و زیارت  تو توی این مسافرت هم قطار هم هواپیما رو تجربه کردی بعدش رفیم تهران پیش عمه جون وزن عمو اوناهم از دیدنت خیلی خوشحال شدن   ...
26 مهر 1391

روزهای خوب محیا و باباش

سلام گل مامان از وقتی که بابا جون امده(سرکار)همش تورو بغل میکنه باهات که حرف میزنه تو با اون زبون بچه گانه جوابش را میدی بابا مصطفی اون لحظه انقدر خوشحال میشه که میخواد تو رو بخوره محکم بغلت میکنه و میبوستت ... خلاصه گلم این روزها که بابات هست سه نفری کنار هم خیلی خوش میگذره  تو این مدت خیلی بابا جون را اذیت کردیم و زحمتش دادیم ممنون عزیزم. بعضی وقتها که میگفتم تو رو ببره پیش اقا جون ومادر جون ناراحت میشد و نمیبردت میگفت دوست دارم پیش خودم باشه بابا مصطفی خیلی دوست داره میخواد ٢٤ ساعته تو رو بگیره و زمین نذاره .محیا جون دوست دارم.   ...
26 مهر 1391