محیامحیا، تا این لحظه: 15 سال و 5 روز سن داره

دخترم شیرین تر از عسل

محیا جونی چی کرده همه رو دیوونه کرده...

محیا جونم عزیزدلم اینقده شیرین و ناز شدی که نگو!!! گل مامان توی این چند وقته خیلی چیزا یاد گرفتی و تازه بیشتر از قبل وابسته ی من (مامان) و بابا جون شدی (نفسمی) دیگه نسبت به قبل کمتر بغل کسی میری موقعی که من و بابا جون را میبینی دستات را مبری بالا و لوس میکنی هستی من مرواریدات ٣ تا شده و مامان را گاز میگیری و به هیچی و هیچ کس هم رحم نمیکنی اخخخخخخخخخخخ! محیا جونم یاد گرفتی و میگی(دد/ بابا/ ماما/نه نه/ علی/ الو/ب ب/اویی/عمه/ اب/ اینا/ اینجا/ وقتی میگم الله اکبر کن دستات را میبری روی گوشات و میگی اکبر) موقع غذا خوردن قاشق را که نزدیک دهنت میبرم میگی( آم ) خیلی اسباب بازیهات و عروسکات و کتاب را دوست داری ولی زود ب...
8 مهر 1391

بدون عنوان

سلام به همه ی دوستای گلم بالاخره سیستم ما هم درست شد و خوشحالم چون دوباره میتونم  بهتون سر بزنم و نظر بد م  از اینکه دوباره به جمع نی نی وبلاگی ها امدم شادمانم 
13 خرداد 1391

اولین نوروز(1391)

با اینکه یکم دیر شده ولی عیدت مبارک هستی مامان و بابا امسال اولین نوروزی هست که محیا جون کنار ماست سال پیش همین موقع من و بابا مصطفی چشم انتظار خانمی بودیم با وجودت کنار ما زندگی شیرین تر از قبل شده و عید امسال حال و هوای دیگه ای داره خیلی خوش بحالت شده چون همه کنارت هستن ویک لحظه زمین نمیذارنت  محیا جون تو عشق و زندگی و هستی منی دوستت دارم دختر نازنینم   بقیه عکسها در ادامه مطلب...   ...
9 فروردين 1391

بدون عنوان

دختر گلم امشب ٤ شبه که توی اتاق خودت میخوابی ولی من و بابا هم پیشت میخوابیم چون میترسم تنهات بذارم عزیزم خیلی ملوس میخوابی اینم عکسهای خوابیدن دردونه مامان و بابا ...
3 اسفند 1390

من فرشته ای دارم...

من فرشته ای دارم که اواز کنان از میان خیال و رویا از بین تشویشها و ترسهایم به سوی من امد به سوی اسمان سپید رنگ زندگیم خانواده من فرشته ای دارم که روشنایی در دستانش و نور در چشمانش و برای من امید اورد من فرشته ای دارم که در میان این دنیای لایتناهی جایی که فقط من بودم و یکتا خدایم و رویای تو در صبحی درخشان که خورشید نور افشانی میکرد و زمین را جلا می داد با ان پرتوهای خورشید زاده شدی و من فرشته ای را دیدم که دست در دستان من   و چشم درچشمان من قدم به این دنیا نهاد بوسه بر قدمهای کوچکت   ...
19 دی 1390

دلتنگی باباجون

دیشب بابا مصطفی مثل شبهای قبل دوباره زنگ زد خیلی دلش برات تنگ شده اونقدر از تو سوال کرد که من حسودیم شد دوست داره هرچه زودتر دخمل گلش را ببینه و بغل کنه همیشه اخر حرفاش میگه دختر نازم را ببوس ...
15 دی 1390