دخترم شیرین تر از عسل

خاطرات و عکس

نـانـازه مامان

یه سلــــام گرم به همه دوستای دختره نازم با کلــــی عکس اومدم امروز     اینم عشــــق مامانی شب عروسیه خالـه سمیه                               الهــــی فداش شم با ژستاش   اینم عکــسـای مهد خانم گـل گل مامان هرروز که میخواد بره بغلــم میکنه میگه مامانی دلـــم واست تنگ میشه اینم عشقــــم تو کانـون جشن اقـوام مختلف در مهد ...
18 آبان 1394

تـــــولد

سلـــــــــــــوم زندگیه من ببخشید با یه روز تاخیر این پست رو میـــذارم دیروز تولد دختــــــره نازم بود،ایشالله هزار ساله شی دخترم و با شادی زندگی کنی همیشه ایشالله به هرچیزی که دوس داری و سهمته تو این دنیا بدون دغدغه برسی امید وارم تا اخر عمر با عزت زندگی کنی زندگیه منو بابا مصطفی تویی تولــــــدت مبارک نفســـــم ...
12 آبان 1394

معذرت

سلــ ـــام خدمت دوستای عـزیزم با عرض شرمندگی بابت این غیبت بلند مدت محیا خانمم خیلی خیلی بزرگ شده،فهمیده تر شده  دخترم ماه شده ماشالله تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد که یکیش عروسیه خالــه سمیه بود که بابتش یه سفر کوتاه به مشهـد داشتـیم محیـــا خانمم یه چند وقتی مهد قرآن رفت از اول مهرم میره مهد کودک ،یه عالمه دوست پیدا کرده واسه خودش(از بس اجتماعیه دختره نازم) خلاصه برا خودش خانم شده ایشالله تو پست بعدی براتون یه عالمه عکس میذارم ...
5 آبان 1394

اینم ستاره هالــیوده مامان بابا

اینم از عکس های عشقولیم تو عید:))) شیرین کاریای دخترم محیا خانم تو آبادان بقیشو از دست ندین   اینم یه ژست پدر دختری دلیل خنده ی بابا مصطفی مثلا قهر کرده محیا و آیلین جون اوفــــــــ چقد جدی شـده محیا و هدیه مامان جون تیپــــــش تو حلقم محیا و عیدی خاله جونش تخم شتـر مرغه ها تقدیم با عـشق نــــازداره مامانشه این فقط عشـقه پرینازه محیا لـبه کارون     ...
4 ارديبهشت 1394

دوبـاره سلام :)))

سلـام به همه دوستای خوبه محیا خانم،شرمنده که دیر به دیر میام واقعا نمیتونم زیاد سر بزنم اینجا عید امسال خیلی عالی بود سرمون همش شلوغ بود یه عالمه مهمون خوب داشتیم،عمه جون و عمو ها و از طرفی دیگه مامان جون ،خاله نجمه،خاله پری و همینطور خاله سمیه و عمو حسین،واسه اولین بار بعد از عقدشون اومدن خونمون واین عالـــی بود خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت جاهای زیادی رفتیم تو خیلی بازی میکردی و البته شیطونی خلاصه امسال عالی و کمی با سالای دیگه تفاوت داشت تو پست بعدی عکسای دختر قشنگمو میذارم ...
4 ارديبهشت 1394

روزایـــــــــ قشنــــــــگ محــــیا خانم

سلــــــــــام به همگی چطورین؟ خوبین؟این روزا با دخملـــــــا یا پسملـــــاتون سرو کله میزنید یا باهاشون میسازین؟ این روزا محیــــا صبح که از خواب پــامیشه اول میاد تو بغلم ومیگه سلــــــام مامان صبح بخیر (با یه خنده ی قشنگ و دلربا)خیلی دوست دارم بعد میگه: بزن برنامه کودک، بعد ازمیـل صبونه(4 یا 5 لقمه)دوچرخه سواری میکنه وبعد کتاب و دفترش رو میاره و نقاشی میکنه و آیـــــه های کتابش رو میخونه بعد ناهار هم لــالـــا تا عصر. روزهای فـرد که کلاس نداره با هم میریم بیرون بعضی وقتها که خونه باشیم بازی میکنه.محیا جون خیلی با عروسکاش بازی میکنه یعنی بازی کردنش شکل قشنگتری گرفته خیلی دکتر بازی و فروشندگی رو دوست داره محیا جــون روزی دوبار مسوا...
3 بهمن 1393

ایشالا زود خوب بشم

چند روزی دختر نازم سرما خورده یه روز از خواب بیدار شدوگفت: مامان من سرمــــــا خورده شدم منو ببر دکتر (خیلـــــی حالت بد نبود هر روز اب پرتقال واست آب میگرفتم که بد تر نشــــــی) ظهر که بابا جونش اومد خونه به باباش هم گفت منو ببر دکتــــــر .شب بعد مهمون داشتیم از وقتی که مهمون ها اومدن یه گوشه نشستی و تکون نخوردی بعد یه لحظه نگات کردم ودیدم بغض کردی ومیخوای گریه کنی اونوقت بابا اومد بغلت کرد و شما هم که خوب بلدی خودت رو لوس کنی دوباره گفتی منـــــــــو ببر دکتر بعد دیگه حاضرت کردم وهمراه بابا رفتی دکتر وقتی برگشتی سرحال و با مهمونا کلی حرف زدی وخندیدی ای کلــــک بعد اخر شب راه میرفتی و با خودت حرف میزدی ومیگفتی ایشالا زود خوب بشم ...
27 دی 1393

روز عالــــــــــــی

روز سه شنبه دخترم با همکلاسیاش رفتن شهربازی ولی چون دو تا از مربی ها اون روز نیومدن ما هم همراهشون رفتیم تا مواظب بچه ها باشیم.خیلی به محیا جون خوش گذشت و کلی با دوستاش بازی کرد         انقد نازه که دل منو برده ...
27 دی 1393

مهـــــــد قرآنــــــ

سلام به همگی یه چند وقتیه که از مشهد برگشتیم دزفول، دختر گلم خیلی خوشحاله که مهد فرآن ثبت نامش کردم،خداروشکر سر کلاس ارومه فقط آخرای کلاس که میشه دیگه خسته میشه بی اجازه میاد بیرون ههههههههه قربون شیطونیات برم،خیلی دوس داره بره کلاس خودش خیلی مشتاق بود  که اسمشو بنویسم قربون حرف زدنه دخترم برم هر چند وقت یه بار میگه مامانی چرا نمیری واسم مطلب بذاری تو وبلاگم بعد قیافشم ناراحت میکنه خیلی خنده دار میشه عزیزم   اینم چند تا عکس از زندگیم مغازه ی باباجون مصطفی پارک وبازی وشادی عکسای مهد رو به زودی میزارم سه سال و یک ماه و 22 روز ...
10 دی 1393

گـــــــردش یه روز پاییـزی

یه سلام زرد و نارنجی به رنگ پاییز امروز منو(مامانی)محیا خانم به همراه خاله نجمه رفتیم پارک توی راه گفتی:إإإإإإإإإإإإإإإإإ یادم رفت گوشیمو بیارم بعد یه کم دیگه رفتیم دوباره گفتی:إإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإ دیدی ماشینمو نیاوردم منو خاله نجمه به هم نگاه کردیمو کلی خندیدیم  تو پارک بازی کردیم و خیلی خوش گذشت هوا خیلی سرد بود ولی دلچسب، چون دختر گلم کنارم بود  اینم عکسای عزیز مامان تو پارک اینم ژست جدید نفسم قربون اون شکلک قشنگت موقع برگشت فصل پاییزو برات توضیح دادم تو ام کلی برگ جمع کردی اومدیم خونه تو باغچه مامان جونم عکس گرفتیم ...
14 آذر 1393